![]() |
![]() |
|
| وسوسه عاشق شدن را برایم آورد |
|
انسانی ترین کاری که می توانیم در طول حیاتمان انجام دهیم این است که بیاموزیم باورها و احساسات صمیمانه خود را ابراز داریم و با عواقب و نتایج آن زندگی کنیم.این نخستین خواسته عشق است که ما را در برابر دوستانمان آسیب پذیر می سازد . اما این آسیب پذیری...این قابل نفوذ بودن تنها چیزی است که ما می توانیم به دیگران ارزانی داریم... رومن رولان |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 23:45 توسط بهار |
|
|
باز هم آن سقفی را که با هزار زحمت بر روی دل تو و این بینوا کشیده بودم خراب کردی! فقط می گویی این دیوارهای فرسوده تحمل سقف نو ندارند. پیش از این هم گفتی٬ گفتم دیوارها را دوباره می سازم... نگذاشتی آخر غمت چیست آسمانی؟ ما که رفتیم پی رد گلهای فراری..... پس دلت برای جه اینقدر بهانه گیر شده است؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 14:16 توسط بهار |
|
|
من سرد و بی هدف در خیابان ها می گردم و مداد رنگی هایم را به عابرین خسته ای می سپارم که چشمانشان صبح ها سیاه و سفید است و شبها با عشق های سر راهی رنگی می شود. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 11:30 توسط بهار |
|
|
باز هم کفشهایت گلی است. نگران نباش...فرشهای خانه مان دریاست٬ نه تنها گلهای کفشهایت را پاک می کند آخر سر هم کفشهایت پر از اشگ می شود. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 22:25 توسط بهار |
|
|
اگر تو در یک شب سرد و تاریک زمستانی فانوسی روشن زیر کتت روی قلبت پنهان کرده باشی نه از سرما می لرزی نه از تاریکی می ترسی و نه از تنهایی می هراسی |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم آذر 1387ساعت 17:52 توسط بهار |
|
|
تو مثل شهر کوچیک من هنوز برام خاطره سازی هنوزم قبله معصوم نمازی تو مثل یاد بازی من در کو چه های پیر و خاکی هنوزم برای من عزیز و پاکی
با تو بوی کاهگل و خاک عطر کوچه باغ نمناک زنده میشه با تو بوی خاک و بارون عطر ترمه و گلابدون زنده میشه |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم آذر 1387ساعت 18:21 توسط بهار |
|
|
این مطلب هیچ تشابهی با مطالب قبلیه وبلاگم نداره ولی دوست دارم نظر شما دوستان عزیزم را در رابطه با آن بدانم . "بعضی ها فکر می کنند می توانند با سر پوش گذاشتن روی اشتباهاتشان یا مخفی کردن آنها خودشون را آدم خوب و قابل اعتمادی جلوه دهند غافل از اینکه همیشه یک حادثه دستشون را رو میکنه" |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 14:35 توسط بهار |
|
|
دوباره کودکی قصه هایم آغاز شد دوباره نگاه های منتظر و بی پایان دوباره ستارگانی که برق نگاه تو را دارند دوباره سلام های خسته و پر معنا دوباره دست هایی که برای یکی شدن سرگردانند دوباره جوانی و سفر به عاشقانه ها دوباره لبخندی که به اندازه عمق صدایت طول می کشد... ....دوباره بدرود گمگشده ای به رنگ سرخ عشق و باز از نو تنها ماندن و هراس از شروع های دوباره...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 21:48 توسط بهار |
|
|
همه لرزش دست و دلم از آن بود که عشق پناهی گردد٬ پروازی نه گریزگاهی گردد. و خنکای مرهمی بر شعله زخمی نه شور شعله بر سرمای درون.... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 22:32 توسط بهار |
|
|
می خواهم برایتان مطلبی را از یغما گلرویی بنویسم
که هربار می خوانمش مدت ها به فکر فرو می روم:
شاملوی بزرگ دیگر ما را به شبانه تازه ای مهمان نمی کند٬مطب رایگان غلامحسین ساعدی تعطیل است ٬فروغ دیگر کودکی را از جذام خانه به خانه خود نمی برد ٬صمد بهرنگی دیگر برای آموزش و پرورش از معایب کتابهای درسی نمی نویسد......جای این غولهای زیبا خالیست و ما تنها مانده ایم ٬ ولی کودکان آبروی انسان و ضامن آغاز دوباره جهانند ....... باید به کودکان آموخت که جهان بی باطوم و گلوله زیباتر است باید به فکر ساختن یک بادبادک بود... هنوز هم با مشتی نخ و کمی کاغذ می شود به گیس طلای خورشید رسید کودکی که با مسلسل بازی می کند جهان را نجات نخواهد داد...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 14:51 توسط بهار |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من
پری کوچک غمگینی را می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد و دلش را در یک نی لبک چوبین می نوازد آرام....آرام پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد و سحرگاه از یک بوسه به دنیا می آید. |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1388 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 |
|
RSS
|